سیناسینا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 25 روز سن داره

سینا جان به چشمان مهربانه تو مینویسم حکایت بی نهایت عشق را

جان منی از این عزیزتر نمی شود....

بستنی

آخه این همه بستنی اون هم یکجا پسر گلم بابایی روز یکشنبه 92/8/5 واسه پسرم یه عالمه بستنی خرید.بس که تو دوست داری و هر شب به بابای میگی بابا بتنی چوبیا بخر من(بابیی بستنی چوبی بخر واسه من) حالا انقدر بستنی هست که نمیدونی از کدومش بخوری ...
8 آبان 1392

ایگوانا

پسمل خوشتل موشتلم 1 آبان 92 وقتی ظهر از خواب بیدار شدی دیدی بابایی برات یه دونه ایگوانا خریده حسابی ذوق زده شدی و کیف کردی جوری که اصلا یادت رفت خواب بودی حالا یه عشق به خرگوشت اضافه شد   ...
8 آبان 1392

عروسی

پسرک قشنگم دوشنبه تاریخ 92/7/29 عروسی پسر عمه مریم مامانی و پسر خاله مریم بابایی آقا محمد حسین بود و شما حسابی تیپ زده بودی به قول بعضیا دخترکش شده بودی قربون خنده هات ...
8 آبان 1392

خرگوش

عزیز دل مامانی شما جمعه تاریخ 92/7/26 همراه بابا امیر رفتی مغازه و حسابی اذیتش کردی بهد از چند ساعت که از موندنت میگذشت عمو فرشید پسرخاله ی مامانی میاد اونجا و شما رو میبره بیرون و برات یه دونه خرگوش میخره از اونجایی که شما عاشق حیوانات و پرنده و ماهی یا شاید به قول خودت توتو هستی عشقت شده این خرگوشه انقدر بهش میرسی که فکر کنم اگر مامانش پیشش بود انقدر بهش نمیرسید ...
8 آبان 1392