سیناسینا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 25 روز سن داره

سینا جان به چشمان مهربانه تو مینویسم حکایت بی نهایت عشق را

جان منی از این عزیزتر نمی شود....

شیطونی

پسر عزیزم دیگه واقعا نمیدونم از دست شیطونیات باید چیکار کنم امروز من تو آشپزخونه داشتم غذا درست میکردم که متوجه شدم شما نیستی همه جا رو گشتم ولی نبودی دیگه نگران شده بودم میخواستم گریه کنم ولی از شما هیچ صدایی نمییومد. تا اینکه میخواستم بیام به بابا امیر زنگ بزنم که دیدم یه سبد که تو پذیرایی بود جلو پام تکون خورد وقتی که دیدم که شما تو اون سبد هستی انگار خدا دنیارو بهم داد آخه خیلی نگران شده بودم. وقتی دیدمت نمیدونستم خوشحال بشم یا دعوات بکنم واقعا کارت برام عجیب بوود ...
16 آبان 1392

پسر نازم 3 ساله شد

                   امروز خورشید شادمانه‏ ترین طلوعش را خواهد کرد و دنیا رنگ دیگری خواهد گرفت قلبها به مناسبت آمدنت خوشامد خواهند گفت امروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی   ...
15 آبان 1392

محرم 92

اَلسَّلٰامُ عَلَيْكَ يٰا اَبٰا عَبْدِ اللهِ ، وَعَلَى الْاَرْوٰاحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنٰائِكَ ، عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهٰارُ ، وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيٰارَتِكُمْ ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ ، وَعَلٰى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْن     وَعَلىٰ  اَوْلادِ الْحُسَيْنِ ، وَعَلىٰ اَصْحٰابِ الْحُسَيْن. ديباچه ي عشق و عاشقي باز شود دلها همه آماده ي پرواز شود با بوي محرم الحرام تو حسين ايام عزا و غصه آغاز شود پسر عزیزم امروز اول محرم الحرامه.                 ...
14 آبان 1392

باران

         خدا ابرو به گریه میاره تا گلها بخندن،پس هر وقت بارون اومد یادت نره بخندی گل مامانی                                                                                      &nbs...
12 آبان 1392

تولد سه سالگی

                                             وجود تو تنها هدیه گرانبهایی بود که خداوند ما را لایق آن دانست                                           پسر نازم پسر خوشکل موشتلم امشب شب تولدت بود . انقد خوش گذشت و تو خوشحال بودی که هر چی بگم کم گفتم. البته عزیز دلم تولدت 15 آبان هست اما به خاطر محرم و ب...
10 آبان 1392

روزهای با تو

تا امروز،دیروز را ورق میزدم و خاطرات گذشته را مرور میکردم و امروز روزهای با تو بودن را. صدای خش خش برگ ها از لای لای صفحات پاییزی مشنوم و التماس شاخه ها را که در حسرت دست های سرد تو مانده اند سینا جان................                             ...
9 آبان 1392

تولد بابایی و عمو مهدی

 عزیز دلم تولد بابایی و عمو مهدی تو باغ بود رفتیم اونجا و اونا رو حسابی سوپرایز کردیم خیلی خوش گذشت شما هم حسابی خوشگذروندی و کیف کردی با استخر اینم عکس دوستت که من عاشقشم ...
8 آبان 1392

چهارمین آتلیه

دردونه ی مامان و بابا اینجا یک روز مونده به عید 1392 شما و پرهام کوچولو همراه مامان باباهاتون اومدین آتلیه و حسابی عکساتون قشنگ شد. عین 2 تا ستاره ی آسمون که میدرخشه اینم عکسای عزیز دل دایی و زندایی و بهترین دوست سینا   ...
8 آبان 1392

عروسی دایی محمد و دومین آتلیه

عزیز دلم سینا جان 90/12/21 عروسی دایی محمد بود انقد به من خوش گذشت که حد نداشت میدونی چرا؟چون فرشته ی نازنینم یه ذره هم منو اذیت نکرد همش مثل یه مرد داخل مردونه بودی به من که خیلی خوش گذشت اینم عکس پسر گلم آخه قبل از عروسی رفتیم آتلیه همراه عمه ریحانه و عمو محسن هم اونا عکس گرفتن هم من و بابایی هم گل پسرم ...
8 آبان 1392