سیناسینا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

سینا جان به چشمان مهربانه تو مینویسم حکایت بی نهایت عشق را

جان منی از این عزیزتر نمی شود....

اولین آتلیه

قند عسل مامانی 10 خرداد 90 گل پسرمو بردیم آتلیه واسه عکس بعد از یک ماه رفتیم واسه انتخاب واقعا کار سختی بود آخه همش قشنگ بود . تصمیم گرفتیم 5 تا خوشکلشو یه قاب بزرگ کنیم و بزنیم به دیوار بهمون گفتن 1 ماه بعد بیاین بگیرین دلمون آب شد اما آخر اومد و من و بابایی کلی ذوق کردیم ...
3 آبان 1392

عید 1390

نفسم جونم خوشتلم اولین عیدت مبارک دوست دارییییییییییییییییییییییییییییم خیلی خوشحالیم که تو رو کنارمون داریم عزیزم چون که نزدیکای صبح سال تحویل شد و شما خواب بودی نشد باهامون عکس بگیری عمه ریحانه و عمو محسن هم اومدن پیشمون جای شما سبز البته شما تو رختخواب خوابای خوب خوب میدیدی این عکس هم صبح عیده و میخوایم بریم خونه ی 2 تا آقا جون و مامان جونا همراه عمه و عمو ...
3 آبان 1392

عروسک

آخه یکی نیست به من بگه وقتی این لباس تو تن فرشته ی من انقد خوشکله چرا باید تن عروسکش باشه ...
3 آبان 1392

روروک

عزیز دلم تو خیلی از روروک خوشت نمیومد ولی بازم به دردت خرد نفسم سینای من سوار بر روروک ...
3 آبان 1392

سینه خیز

ماه آسمون بابایی و مامانی از وقتی که سینه خیز رفتی شیطونیاتم شروع شد و من و بابایی حسابی مواظبت بودیم آخه تو تمام زندگیه ما هستی دوست داریییییییییییییییییییییییییییییییم ...
3 آبان 1392

ps3

وروجک مامان آخه الان موقع ps بازی کردن هست صبر کن به موقش از دست تو وباباییت چه کارا که نمیکنید ...
3 آبان 1392

my babay

نفسم عزیزم عشقم بس که به بابایی میگفتم براش my baby بگیر یه روز با یه کارتون my baby اومد خونه تو انقد ذوق میکردی انگار میدونستی توش چیه ...
3 آبان 1392