سیناسینا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

سینا جان به چشمان مهربانه تو مینویسم حکایت بی نهایت عشق را

جان منی از این عزیزتر نمی شود....

خوردن دست

عزیز دل مامان و بابایی کوچول موچولو که بودی عادت داشتی دست کپلتو میکردی تو دهنت تا خوابت ببره بابایی عاشق این کارت بود و تند تند ازت عکس میگرفت قربونت برم که روز به روز بزرگتر میشدی و بامزه تر ...
3 آبان 1392

your baby can read

هستی مامان و بابا 4 ماهه بودی که بابایی واست your baby can read خرید تا از همون موقع انگلیسیت خوب بشه دست بابایی درد نکنه       ...
1 آبان 1392

میکی موز

پسر قشنگم تو عاشق میکی موزای بالای تختت بودی انقدر دوسشون داشتی که چشم ازشون برنمیداشتی انقدر نگاهشون میکردی تا کمکم گیج خواب میشدی اینجا کمکم 3 ماهه شدی ...
1 آبان 1392

آمدنمان به خونه

سینای عزیزم وقتی که از خونه ی مامان جون برگشتیم نگهداری از تو تنهایی یکم برام سخت بود اما گل پسرم بزرگ تر شده و باید کمکم عادت کنم. عزیزم اینجا میخوام به زور بشونمت اینم صورت قشنگت با پسونک ...
1 آبان 1392

اولین محرم

قند عسلم ما ده شب محرم میریم خونه ی عمو کمال آخه بابایی با هییت میره وشب همه میان اونجا شام میخورن ما هم یعنی میریم کمک این عکس سال اولی که شما اونجا بودی بس که کوچولو بودی نشد سقا کنیم عزیزمونو گذاشتیم واسه سال بعد نفسم   ...
1 آبان 1392

جشن خطنه سورانی

نفس مامان روزای بعد از خطنه واقعا درگیر تدارکات جشنت بودیم آخه بابایی میخواست هیچ چیزی برات کم نذاره وهمین جور هم شد. بهترین جشنی که یک پدر میتونه برای فرزندش بگیره و تو باید همیشه ممنون بابایی باشی عزیز دلم. اینم کارت دعوتت عسل مامان ...
1 آبان 1392

خونه ی مامان جون

پسرک خوشکلم بعد از جشنت رفتیم خونه ی مامان جون فاطمه و قرار شد تا بهد از دهه ی محرم اونجا باشیم. سینای من میدونی مامان جون خیلی خیلی زحمت تو رو کشیده باید همیشه ممنونش باشیم. تو انقدر آروم و مظلوم بودی که از عکسات هم میشه فهمید. ...
1 آبان 1392

خطنه کردن پسرم

پسرک نازم شما در روز 8/25 همراه مامان جون زهرا و بابا جون رضا برای خطنه رفتید.من چون یکم حالم خوب نبود باهاتون نیومدم ولی ایکاش اومده بودم. عزیز دل مامان و بابا وقتی که خطنه شدی انقدر گریه کرده بودی که نزدیک بوده بیهوش بشی و حسابی مامان جون و بابا جون رو نگران کرده بودی. وقتی که رسیدن من حسابی خودم رو سرزنش کردم که چرا باهاتون نیومدم آخه تو ازم قهر کرده بودی و شیر نمی خوردی فقط گریه میکردی.الهی مامانت بمیره که خیلی اذیت شدی ولی بالاخره کاری بود که باید انجم میشد. روز 4/1 طبق معمول هر روز که میخواستم پاتو بشورم دیدم حلقه ازت جدا شده همراه مامان جون زهرا که خونه ی ما بود کلی ذوق کردیم و به بابایی و بقیه خبر دادیم.    ...
1 آبان 1392

نام گذاری

پسرک قشنگم انتخاب اسم برای تو فرشته سخت ترین کاری بود که من و بابایی تو زندگی انجام دادیم قبل از اینکه جنسیت مشخص بشه هم یک جورایی احساس میکردم که شما باید یک گل پسر باشی از بس که شیطون بودی و تکون خوردنت خیلیییییییی زود شروع شده بود ولی به هر حال دنبال اسم دخترونه هم میگشتم و واقعا انتخاب اسم دخترونه خیلی خیلی راحت تر بود.... هفته ی 22 بارداری که با بابایی برای سونوگرافی رفتیم و دکتر با قاطعیت گفت که شما گل پسر قند عسل هستی و از اون زمان دیگه تلاش های ما واسه اسم انتخاب کردن بیشتر شد هر چی بیشتر تلاش میکردیم کمتر نتیجه میگرفتیم تا اینکه با بابایی چند تا اسم کاندید کردیم و از همه نظر خواستیم سینا و پدرام از همه بیشتر رای اوردن ولی ما با...
1 آبان 1392

اولین عاشقانه ی من و تو

پسرک عزیزم امروز 2سال و 11 ماه از زمینی شدنت میگذره و تو انقدر خوبی که واقعا نمیدونم این مدت چه جور گذشت. عزیزترینم میخوام از امروز خاطراتمونو برات ماندگار کنم هر چند میدونم یکم دیره به امید اینکه تو هم کمی از شیرینی که به من چشاندی رو بچشی. سینای عزیزم تو با وزن 2800 گرم و قد 50 سانتیمتر و دور سر 35 سانتیمتر ساعت 12:55 ظهر متولد شدی از لحظه ی دنیا اومدنت آروم بودی و کم گریه میکردی.خانم دکتر سارا فلاحی در بیمارستان mri در شیراز شما رو به دنیا آوردو در طول بارداری من مواظب جفتمون بودن.خیلی از زحماتشون ممنونم و امیدوارم همیشه کنار خانوادشون شاد و سلامت باشن. نفسم توی بیمارستان خیلی بانمک و شکمو بودی و همش در حال خوردن.شب مامان جون فا...
30 مهر 1392