سیناسینا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 14 روز سن داره

سینا جان به چشمان مهربانه تو مینویسم حکایت بی نهایت عشق را

جان منی از این عزیزتر نمی شود....

عشق و علاقه به مربی

چیزی نگذشت که عاشق مربیت شدی یه چیز غیر قابل باور اگر اقای نادری تو کلاس نبود شما هم گریه میکردی و نمی رفتی😀اقای نادری خیلی از کارت راضی بود پسرم اولین جشنواره ی کودکان برگزار شد جشنواره ی تابستان انقد ذوق داشتی که مسابقه داری و همه رو خبر کردی و زنگ زدی یه مدال و حکم خوشگل واسمون اوردی شب اونا گرفتی تو بغلت و خوابیدی😍 قربون پسر ورزشکارم برم من😍 ...
3 مهر 1395

اول مهر و پیش دبستانی

عزیزدلم بالاخره  روز اول مدرسه ها رسید و با شوق زیاد آماده رفتن شدی . امیدوارم که همیشه با همین ذوق و شوق به درجات بالاتر بری و من وبابا شاهد موفقیت هات باشیم. چطور می توانم باور کنم که فرزندم کوچکم که تا دیروز تلاش برای راه رفتن می کرد، اکنون قرار است به پیش دبستانی برود. احساس میکنم از حالا به بعد باری بیشتر بر روی دوشم گذاشته شده و آن هم تحصیل فرزندم است.🥰😍🤩😘 ...
1 مهر 1395

جشن ورود به پیش دبستانی

امشب داخل باغ جنت براتون جشن گرفتن برای ورود به پیش دبستانی سینای من باورم نمیشه تو داری میری پیش دبستانی 😭 نمیدونم اشک شوق هست یا اینکه دلگیری از اینکه داری بزرگ میشی  کلی خوش گذشت بهمون من وشما و خاله لیلا رفتیم و حسابی جشن و دست و هورا و نقاشی صورت 🥰🥰🥰 روزها دارن به سرعت سپری میشن.قراره پیش دبستانی بری و کلی سرگرمی.روزشماری میکنی برای اینکه دندونت بیفته و تو بزرگ بشی!!!عاشق تکالیفی .... عاشق نقاشی کردنی..... ومن ......یه مادر .....یه عاشق..... یه مادری که تموم زندگیش داره جلوی چشماش قد میکشه و برای بزرگ شدن خیلی عجله داره.اینا همه لذته برام.ولی دوست دارم همینجوری کوچیک بمونی...توی آغوشم....عاشق اینروزا...
27 شهريور 1395

ژیمناستیک

نور چشمانم با بابایی تصمیم گرفتیم یه کلاس ورزشی بفرستیمت  نظر بابایی ابن بود که برای سن شما بهترین رشته ژیمناستیک هست باشگاه خرم نزدیک خونموون بود رفتیم و شما رو ثبت نام کردیم  امروز اولین جلسه ی ژیمناستیک شروع شد همش با خودم میگفتم خدا کنه دوست داشته باشه خیلی ذوق داشتی و مشتاق بودی ولی به محض اینکه چشمت به مربی افتاد ازش ترسیدی و گفتی دوستش ندارم 😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁 گریه میکردی و داخل نمیرفتی اسم مربی شما جناب اقای نادری پور بود و خیلی خیلی ترسناک بود 😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀 ...
13 شهريور 1395

خوش گذرونی

امروز عصر با بابایی رفتی پارک و کلی حال کردی چکاوک زیبا😍 وقتی در کنارم نیستی گویی گمشده‌ ای دارم که چون سرگردانان پیاپی در جستجویش هستم گمشده‌ ای عزیز و دوست داشتنی دلخوشی همیشگی روزهای سختم شادی بخش قلب خسته‌ ام تو بهترین هدیه خداوند به من هستی عزیزدلم🤩🤩🤩🤩 ...
19 تير 1395

پارک شنی

امروز هم همراه عمه و رفیق فابریکت و عمو محسن اومدیم پارک شنی😍 حسابی بازی کردین و خوش گذروندین شب عم خونه ی عمه ریحانه موندیم و خوشحالیت تکمیل شد بود و نبود من 🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰 ...
26 خرداد 1395