سیناسینا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 14 روز سن داره

سینا جان به چشمان مهربانه تو مینویسم حکایت بی نهایت عشق را

جان منی از این عزیزتر نمی شود....

بازی کردن عجیب سینا

پسرم این روزها از اینکه بابایی خونه هست خیلی خوشحالی و هر روز با هم کلی بازی میکنید اونم چه بازی هایی عزیز دلم امشب رفتیم پیش نی نی عمو امید که تازه به دنیا اومده انقدر دوستش داری که قابل وصف نیست آقا محمد طاها مثل عروسک میمونه و حسابی بامزست یه همبازی خوشگل به همبازیات اضاف شد راستی شیرین عسل مامانی این روزها شعر  اتل متل توتوله رو کامل میخونی قربون اون زبون کوچولوت برم    و اینکه این روزها هر چیزی که بهمون میگی بعدش میگی اوفتاد   زندگی چقدر با بودن توزیباست.تموم دنیا قشنگه.و...
7 فروردين 1393

عید 1393

بهار زندگی ام بهارت مبارک به همین سادگی و سرعت تمام شد !؟... مثل یک چشم بر هم زدن ؟!! سیصد و اندی روز ، زندگی اش کردم و حالا انقدر دور به نظر می رسد ..... وقتی بر می گردم و به آن می نگرم ... دوستش دارم ... نه اینکه تلخ نبوده باشد نه اینکه سختی نکشیده باشم ، نه اینکه تمامش خوشی وسلامتی بوده باشد ... اما ...این روزها که نگاهم بلوغ بیشتری پیدا کرده است می بینم که دوستش دارم ... می بینم که مواهبش و برکاتش بیشتر به یادم مانده است ... می بینم که اگر تلخی ای بوده در شیرینی درایت ما حل شده... نگاه می کنم به لحظاتی که درد کشیده ام ، به لحظات سخت ناخوشی و می بینم در صبوری و تاب و تحمل ما رنگ باخته است...
1 فروردين 1393

دلبندم فرزندم

فرزند عزيزم آن زمان كه مرا پير و از كار افتاده يافتي اگرهنگام غذا خوردن ، لباس هايم را كثيف كردم و يا نتوانستم لباسهايم را بپوشم اگرصحبت هايم تكراري و خسته كننده است صبور باش و دركم كن به ياد بياور ، وقتي كوچك بودي ، مجبور مي شدم روزي چند بار لباسهايت را عوض كنم براي سرگرمي يا خواباندنت مجبور مي شدم بارها و بارها داستاني را برايت تعريف كنم . وقتي نمي خواهم به حمام بروم ، مرا سرزنش نكن . وقتي بي خبر از پيشرفت ها و دنياي امروز ، سئوالاتي مي كنم با تمسخر به من ننگر . وقتي براي اداي كلمات يا مطلبي ، حافظه ام ياري نمي كند ، فرصت بده وعصباني نشو . وقتي پاهايم توان راه رفتن ندارند ، دستانت را به...
19 اسفند 1392

شعر خوندن سینا

سینا این روزها ......همان فرزندی است که همیشه آرزویم داشتنش بوده......شیرین و دوست داشتنی ،گاهی وصف نشدنی.....صبحها  با بوسه های گرمش بیدار میشوم .......و شنیدن این کلمه آرزوی هر روزم است "مامان دوست دارم اندازه ی دنیا"......و من مست شنیدن این همه محبتهای کودکانه اش مراسم چلاندن و بوسیدن و خنداندش را اجرا میکنم.....توده سلولی کوچکی که 40 هفته طول کشید تا موجودی شود بس دوست داشتنی و شیرین ،اکنون 3/5 ساله ایست که قلب و جانم از اوست...اندیشمندی که هر روز از داشتنش افتخاری نصیبم است..... پسرم یه شعر جدید از مامان جون یاد گرفتی و این روزها مدام کارت این شده که این شعر رو میخونی پهلوی دزده بیره به دسجد دالی میدزده ...
19 اسفند 1392

تورا بیش از همه کس دوست میدارم

سینا جونم عزیز دلم امروز همراه بابا امیر رفتی کارگاه نجاری باباجون و اونجا حسابی بازی کردی ،بابایی میگه انقدر بهت خوش گذشت که ظهر با هزار تا دردسر اومدی خونه سینا در حال شنا کردن در خاک   و چیزی که این روز ها خیلی خیلی ما رو خوشحال کرده اومدن مامان جون زهرا و آقا جون صمدآقا واسه اسباب کشی به خونمون هست باکلی التماس و اصرار نگهشون داشتیم با وجود مامان جون واقا جون خیلی به ما خوش میگذره وتنها نگرانی ما اینه که حرف رفتن بزنن امروز که حرف رفتن زدن من و تو بابایی اعتصاب غذا کردیم و شبها حسابی با اقا جون سرگرمی   اینم عکس کبوترهای مامان جووون عاشقشونی ناگفته نمونه که این کبوترها رو مام...
14 اسفند 1392

اسباب کشی

  چه طولانی شده فاصله نوشتن هایم.....دلم لک زده که ساعتها بنشینم وبرایت بنویسم وهی ثبت کنم ....تاروزی روزگاری شاید چشمهای زیبای تو آنها را ببیند پسرم ، قهرمانم ...ای که همه داشته ونداشته های مرا توبه تنهایی جوابی هستی نیکو...دنیای من گرد آمده درچشمان پرازخنده ات...کاش مراصدایی بود تافریاد کنم حسی را که روزها وماه هاست مرادرخودش غرق کرده.. .     وروجکم ، شیطونکم ما از تاریخ 92/11/23 تا همین امشب درگیر اسباب کشی بودیم و تو  حسابی خوشحال بودی. سینا در حال زحمت کشیدن از همه بیشتر تو خسته شدی پسر مامان كوچك رويايي ِ من دنيا اگر خودش را ب...
30 بهمن 1392

این روزهای سینا

پسر نازنینم این روزها دوباره مدام با سرسرت بازی میکنی البته مدل جدید  امروز رفتی بیرون و یه عالمه ماهی خریدی و کردی داخل این پلاستیک ها  داخل پلاستیک مشکیه کوسه هست و این پرنده ی خشمگین این روزها شده همدمت و فقط با اون میخوابی خلاصه عاشقش شدی یاد گرفتی به من میگی : مامان تپلی و به بابا میگی بابا تپلی البته وقتی کارمون داری راستی مامان بزرگم دو روزی هست اومدن خونمون و شما حسابی دوسش داری باهاش انواع بازیا رو میکنی و همش ازش سوال میکنی (تی میری تونتون)کی میری خونتون میخوای خیالت راحت بشه که تا کی میمونن تازگیها هم عاشق عمو پورنگ شدی و همیشه منتظر برنامه...
18 بهمن 1392