سیناسینا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره

سینا جان به چشمان مهربانه تو مینویسم حکایت بی نهایت عشق را

جان منی از این عزیزتر نمی شود....

اربعین 92

باز دگر باره رسـید اربعـین جوش زند خون حـسـین از زمین شـد چهلم روز عزای حسین جان جهان باد فدای حـسین فرشته ی زیبای من هر سال خونه ی عمو کمال  2 شب قبل از اربعین سفره هست و اونجا عزاداری میکنند و شب دوم گهواره ی علی اصغر رو میبندن. امسال هم  سعادت داشتیم و هر دو شب و رفتیم اونجا. سینا جونم شما هم حسابی با دوستات بازی میکردی و یک لحظه ازشون جدا نمیشدی و تا اخرین لحظه با هم بازی میکردین. اینم عکسای شب دوم اینم عکس رفیق فابریکت به یاد کربلا دل‏ها غمگین است دلا خون گریه کن چون اربعین است اربعین حسینی برشما تسلیت باد ...
2 دی 1392

شب یلدا 92

شب یلدا ، قدم آرام بردار ، کمی هم احترام ما نگه دار تو میبینی ربابم غصه دار است،بنی هاشم هنوزم داغدار است صدای العطش در گوش مانده،بدن ها بی کفن هر گوشه مانده شب یلدا تو هم چله نشین باش سیه پوش غم سالار دین باش  پسته ی همیشه خندون من یلدات مبااااااااارک يلدا يعني يادمان باشد که زندگي آنقدر کوتاه است که 1 دقيقه بيشتر با هم بودن را بايد جشن گرفت بچه ها خبر خبر شب یلدا شده باز *** ننه سرما دوباره برمیگرده از سفر *** بابا امشب خریده آجیل و یه هندونه *** مامان مهربونم فال حافظ میخونه *** ننه جون...
30 آذر 1392

زمستان

همه ی هستی من ستاره ی قلبم فرشته ی امیدم         دو شب بیشتر به تولد زمستان و شب یلدا نمانده است یلدایت پیشاپیش مبارک . دوست چهار فصلم اندوهت را به برگها بسپار تا باد پاییزی انها را با خود ببرد گلوله گلوله برف میاد سرد هوا زمستونه سرمای بی حد هوا تن ادمو می لرزونه برف که میاد از اسمون سفید می شه درختچه ها شادی داره صفا داره بازی توی پس گو چه ها وقتی زمستون می رسه همش بخاری روشنه باید پوشید لباس گرم که وقت سر ما خوردنه           ...
28 آذر 1392

سینا؟؟

میدونید چیه؟؟؟                     خیلی دوست داشتم اسم پسر گلمو با حروف ابجد بدونم چند میشه تا بالاخره پیدا کردم. اسم سینا جونم به حروف ابجد شماره 121 درآمد خواهر شوهر عزیزم واقعا ازت ممنونم که ازم خواستی برای سینا وبلاگ درست کنم .چون واقعا از این کاری که کردم راضی هستم و خوشحال بله......پسرم عمه ی نازنینت از من خواست که واست وبلاگ درست کنم و واقعا ازش ممنوووووووووووووووونم ای پسر زیبا روی  من....................      ای ادامهء هستی من در تو محدود می شوم ، در ت...
25 آذر 1392

رفیق فابریک

                 عروسکم،وروجکم امشب رفیق فابریکت اومده بود خونمون از اولی که اومدن سینا جون و پرهام جون سوار ماشین بودن. حالا سینا پیاده هم شد اما آقا پرهام دل نکند که نکند و تا آخرین لحظه سوار ماشین بود. حسابی دو تان خوش گذروندن و بازی کردین. الهی مامانی قربونت بره که عاشق پرهام هستی. سینا در حال هل دادن پرهام جون الهی زندایی قربونت بره که خسته شدی و حسابی خوابت میاد .                                  ن...
21 آذر 1392

خونه ی مامان جون

عروسک قشنگم امروز صبح وقتی بیدار شدی تند تند اشک میریختی و میگفتی میخوام برم خونه ی باباجون پیش خاله لیلا ،منم به خاطر اینکه منتظر یه بسته ی پستی بودم نمیتونستم بیام دلم هم راضی نمیشد تنها بری دیگه بس که گریه کردی مجبور شدم زنگ زدم باباجون بیاد دنبالت بار دوم هست که تنها رفتی ولی بازم واقعا برام سخته چیکار کنم آخه خیلی بهت وابسته هستم قرار شده ساعت 5 بعد از ظهر همراه دایی محمد بیای خونه ،خدا میدونه تا اون موقع چند ساعت برای من میگذره و من چند بار اونجا زنگ میزنم . باور کن...... درهوایی که نفس های تو نیست...نفسم میگیرد پسرکم....سینای من برای این همه خوشبختی که به ما ارزانی داشتی  از تو ممنونم. روزگار چه ز...
17 آذر 1392

مریضی پسرم

       پسر عزیزم ، نازنینم پنج شنبه وقتی که ظهر از خواب بیدار شدی یکم کسل بودی و بی حال،حدس میزدم که میخوای سرما بخوری اما اصلا اثار سرماخوردگی نداشتی. تا اینکه ساعت 10 شب احساس کردم که بدنت داغ شده وقتی که تب سنج گذاشتم تو گوشت و دیدم تب داری غم دنیا به دلم نشست. مامانی و بابایی رو حساب نگران کردی ساعت 12 بود که خوابت برد با اینکه تبت خیلی شدید نبود همش مراقب بودیم که یه موقع خدایی نکرده تبت بالا نره و همش با خودو میگفتم کاش به جای تو من مریض میشدم........همش خودم و سرزنش میکردم که چرا بیشتر مراقبت نبودم......طفلکی بابایی هم دست کمی از من نداشت. شکر خدا ساعت 4 صبح بود که دمای بدنت نرمال شد...
16 آذر 1392