سیناسینا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

سینا جان به چشمان مهربانه تو مینویسم حکایت بی نهایت عشق را

جان منی از این عزیزتر نمی شود....

عمو جواد...

پسر نازم امشب عمو جواد یا به قول سینای من عمو نمو با خانمش و بچشون ثنا خانم اومدن خونمون. پسرم، عمو جواد مغازه ی ماهی زینتی داره به خاطر همین بهش میگی عمو نمو تو انقدر مهربونی که هر چیزی که داشتی میدادی به ثنا بازی کنه کلی با هم تاب بازی کردین 2 شب پیش تولد ثنا خانم بوده و ثنا خانم یک ساله شده ، سینا جان تو هم یه کادوی ناقابل برای ثنا خانم خریدی.                  ثنا خانم تولدت مبااااارک الهی مامانی قربون صورت قشنگت بشه که شیطونی ازش میباره                   ...
3 آذر 1392

اولین شعر خوندن

                                              وروجک مامان و بابا خوندن اولین شعر کامل زندگیت مبارک      عزیز دلم امروز برای اولین بار تونستی یه شعر و کامل بخونی بدون هیچ کمکی تاب تاب عباسی خدا منو نندازی اگر میخوای بندازی بغل مامان بندازی همیشه با کمک من میخوندی اما امروز خودت تنها خوندی بس که ذوقت کردم همش صدات تو گوشمه سینای من نمیدونی با وجودت چقدر لحظه ها رو برای من و بابایی شیرین و دوست داش...
2 آذر 1392

کادوی عمو مجتبی...

    پسر نازنینم امروز عمو مجتبی واسه تولدت کادو آورد. هدیه ای که واقعا با دیدنش هم من هم خودت غافلگیر شدیم. عمو مجتبی زحمت کشیده و یکی از عکساتو واست بزرگ کرده وقتی که دیدیش همش میگفتی وای تیلی بدوگه(وای خیلی بزرگه)و حسابی ذوق کرده بودی دست عمو مجتبی درد نکنه که خیلی زحمت کشید و ما رو حسابی خوشحال کرد.                          ...
30 آبان 1392

نماز خوندن سینا کوچولووو

       عشق است تمام بچه هایی رو که نمازشونو میخونن... .یا حداقل ادای نمازخوندن رو در میارن...ببینین سینای من چقدخوشگل داره نماز و دعا میخونه !!! خدایا به دل پاک و سفید این بچه ها قسم خودت همیشه یارو یاورشون باش آمین...     ...
29 آبان 1392

بفرمایید تو.......

   به تعمیرگاه سینا کوچولو خوش آمدید                  کلیه ی وسایل نقلیه خراب کودکان شما را پذیراییم برای دیدن نمونه کارهای استاد                                                                                         &...
27 آبان 1392

تاسوعای حسینی

پسرم امروز که میشه روز تاسوعا ما میخوایم تو خونمون حلوای نذری درس کنیم انقدر مامانی و بابایی استرس داشتن که یهو خراب نشه آخه امشب خونه ی عمو کاظم مامانی و دایی کاظم بابایی سفره هست و همه ی مردا از خونه ی عمو کمال میرن اونجا و حلوا برای اونجا بود اما به لطف خدا و کمک امام حسین عالی شد و همه تعریف میکردن. خدا رو شکر ...
22 آبان 1392

شب عاشورا

سینا جان امشب شب عاشوراست و طبق هر سال خونه ی عمو کمال شله زرد میپزن و حسابی همه پای دیگ شله زرذ صفا میکنن. اینم شله زردای آماده و کاسه شده اینم عکس آقا سینا و رفیق پایه ی این 10 شبش اینا هم عزادارای کوچولوی امام حسین(ع)راستی امشب رفیق فابریکتم بود و حسابی خوش به حالت شده بود. ...
22 آبان 1392

سینا در محرم 92

پسر عزیزم وروجک قشنگم امسال هم طبق هر سال خونه ی عمو کمال رفتیم. اما امسال یه فرق با هر سال داشت چون مثل هر سال هییت شاهچراغ نمیرفت و همون خونه ی عمو کمال عزاداری میکردن البته برای ما که خیلی لذت داشت آخه ما هم تو عزاداریشون شریک بودیم وهمینطور برای شما که یه لحظه هم تو خونه بند نمیشدی و با دوستات همش بیرون بودی و حسابی کیف میکردی. اینم دوستات که یه لحظه ازشون دل نمیکندی شب هم به زور ازشون جدا میشدی که بریم خونه الهی مامانی قربونت بره که روز به روز بزگتر میشی و آقا تر و من واقعا دلم برای این روزا تنگ میشه عزاداریت قبول باشه پسر کوچولوی من ...
20 آبان 1392

شیطونی

پسر عزیزم دیگه واقعا نمیدونم از دست شیطونیات باید چیکار کنم امروز من تو آشپزخونه داشتم غذا درست میکردم که متوجه شدم شما نیستی همه جا رو گشتم ولی نبودی دیگه نگران شده بودم میخواستم گریه کنم ولی از شما هیچ صدایی نمییومد. تا اینکه میخواستم بیام به بابا امیر زنگ بزنم که دیدم یه سبد که تو پذیرایی بود جلو پام تکون خورد وقتی که دیدم که شما تو اون سبد هستی انگار خدا دنیارو بهم داد آخه خیلی نگران شده بودم. وقتی دیدمت نمیدونستم خوشحال بشم یا دعوات بکنم واقعا کارت برام عجیب بوود ...
16 آبان 1392

پسر نازم 3 ساله شد

                   امروز خورشید شادمانه‏ ترین طلوعش را خواهد کرد و دنیا رنگ دیگری خواهد گرفت قلبها به مناسبت آمدنت خوشامد خواهند گفت امروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی   ...
15 آبان 1392