سیناسینا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

سینا جان به چشمان مهربانه تو مینویسم حکایت بی نهایت عشق را

جان منی از این عزیزتر نمی شود....

روز پدر

ای که الفبای زندگی را از سرچشمه ی نگاهت آموختم روزت مبارک تکیه گاهی است که بهشت زیر پایش نیست . . . اما همیشه به جرم پدر بودن باید ایستادگی کند و با وجود همه   مشکلات ، به تو لبخند زد تا تو دلگرم شوی . . . که اگر بدانی چه کسی کشتی زندگی را از میان موج های سهمگین روزگار به ساحل آرام رویاهایت رسانده  است:  ” پدرت “را می پرستی....... روزت مبارک همسر مهربونم والبته روز شماهم مبارک پسرگل مامانی.شما هم مردی شدی برای خودت دیگه ...
23 ارديبهشت 1393

سالگرد ازدواج مامان و بابا

روزگار طولانی من بودم وخودم،درس و کار و یک دنیا فراغتی که هر طور دوست داشتم به بطالت می گذشت،بعدها همسفر مردی از تبار خوبی شدم و او آنقدر خوب بود که کم کم رفتن پی علاقه مندی ها تمام وقتم را پر کرد باز هم او پشتم بود و در آنی این شد همه زندگیم از وقتی با همیم روزها و روزها گذشته چه تلخ چه شیرین معبود را شاکرم که در تلخیها کنارم بودی و  در شادیها را به کامم شیرین تر کردی عزیز لحظه های بیقراریم امیر جونم ششمین سالگرد ازدواجمان مبارک. دعا می کنم که هیچگاه  چشمهای زیبای تو را در انحصار قطره های اشک نبینم و تو برایم دعا کن   ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد دعا می ک...
15 ارديبهشت 1393

بزرگ شدن کبوترها

توبزرگ میشوی وبزرگتر.... ومن هرروز دلتنگ روزهای کودکی ات میشوم روزهای نوزادی .روزهایی که به غیر از آغوش من ماْوایی نداشتی. دلتنگ روزهایی هستم که به سرعت سپری شد. خیلی زود گذشت.روزی که خدا یک فرشته را به من هدیه داد تا زین پس نگهدار او باشم. امانتدار خدا هستم تا از تو پاسداری کنم. توبزرگ میشوی ومن هر روز که میگذرد در دریای عشق توکوچکتر میشوم.... و شاید همین روزها غرق شوم........... این کبوتر ها همون عزیز و همدم هستند .کبوترهای مامان جون حسابی بزرگ شدن و شیرین و اقا سینای ما حسابی عاشقشونه ناگفته نمونه که اونا هم عاشق اقا سینا هستند . ...
12 ارديبهشت 1393

روز مادر

برای عزیز جونم :   هر انسانی عطری خاص دارد!! گاهی بعضی عجیب بوی خدا میدهند... مثل "مادر"!!  "مادرعزیزم روزت مبارک.ممنونم بابت تموم زحماتی که برام کشیدی.دوستت دارم" سینای عزیزم: بخاطر حضورت درکنار من بخاطر حس مادرانه ای که تو به من بخشیدی بخاطر روح لطیف وپاکت بخاطرلبخند زیبای تو بخاطر آفرینش تمام لحظه های شیرین وناب زندگیم سپاسگذارم ممنونم که اجازه دادی مادر توباشم ممنونم که اجازه دادی با بوئیدن تو احساس کنم توی بهشتم ممنونم که شدی همه ی زندگی من دوستت دارم   امسال به لطف خدا چهارمین سالیه که سینا توی روز مادر کنارمنه.خدایا شکرت... مادر ی...
31 فروردين 1393

رفتن به پارک

عزیزترینم امشب همراه رفیق فابریکت و عمه و عمو محسن رفتیم پارک و حسابی خوش گذشت . مخصوصا به سینا و آقا پرهام با اینکه هوا خیلی سرد بود با وجود شما 2 تا وروجک ما گرم گرم بودیم. در ضمن پسرم 13 به در امسال قرار بود همراه عمو امید و مامان جون و عمه بریم بیرون اما بارون خیلی شدید مانع از رفتنمون شد. و ما تصمیم گرفتیم 13 به در بریم خونه ی عمو امید و حسابی بهمون خوش گذشت. مهربونم،          نازنینم، بهترینم.                     عشقم، امیدم، ج...
15 فروردين 1393

بازی کردن عجیب سینا

پسرم این روزها از اینکه بابایی خونه هست خیلی خوشحالی و هر روز با هم کلی بازی میکنید اونم چه بازی هایی عزیز دلم امشب رفتیم پیش نی نی عمو امید که تازه به دنیا اومده انقدر دوستش داری که قابل وصف نیست آقا محمد طاها مثل عروسک میمونه و حسابی بامزست یه همبازی خوشگل به همبازیات اضاف شد راستی شیرین عسل مامانی این روزها شعر  اتل متل توتوله رو کامل میخونی قربون اون زبون کوچولوت برم    و اینکه این روزها هر چیزی که بهمون میگی بعدش میگی اوفتاد   زندگی چقدر با بودن توزیباست.تموم دنیا قشنگه.و...
7 فروردين 1393

عید 1393

بهار زندگی ام بهارت مبارک به همین سادگی و سرعت تمام شد !؟... مثل یک چشم بر هم زدن ؟!! سیصد و اندی روز ، زندگی اش کردم و حالا انقدر دور به نظر می رسد ..... وقتی بر می گردم و به آن می نگرم ... دوستش دارم ... نه اینکه تلخ نبوده باشد نه اینکه سختی نکشیده باشم ، نه اینکه تمامش خوشی وسلامتی بوده باشد ... اما ...این روزها که نگاهم بلوغ بیشتری پیدا کرده است می بینم که دوستش دارم ... می بینم که مواهبش و برکاتش بیشتر به یادم مانده است ... می بینم که اگر تلخی ای بوده در شیرینی درایت ما حل شده... نگاه می کنم به لحظاتی که درد کشیده ام ، به لحظات سخت ناخوشی و می بینم در صبوری و تاب و تحمل ما رنگ باخته است...
1 فروردين 1393

دلبندم فرزندم

فرزند عزيزم آن زمان كه مرا پير و از كار افتاده يافتي اگرهنگام غذا خوردن ، لباس هايم را كثيف كردم و يا نتوانستم لباسهايم را بپوشم اگرصحبت هايم تكراري و خسته كننده است صبور باش و دركم كن به ياد بياور ، وقتي كوچك بودي ، مجبور مي شدم روزي چند بار لباسهايت را عوض كنم براي سرگرمي يا خواباندنت مجبور مي شدم بارها و بارها داستاني را برايت تعريف كنم . وقتي نمي خواهم به حمام بروم ، مرا سرزنش نكن . وقتي بي خبر از پيشرفت ها و دنياي امروز ، سئوالاتي مي كنم با تمسخر به من ننگر . وقتي براي اداي كلمات يا مطلبي ، حافظه ام ياري نمي كند ، فرصت بده وعصباني نشو . وقتي پاهايم توان راه رفتن ندارند ، دستانت را به...
19 اسفند 1392

شعر خوندن سینا

سینا این روزها ......همان فرزندی است که همیشه آرزویم داشتنش بوده......شیرین و دوست داشتنی ،گاهی وصف نشدنی.....صبحها  با بوسه های گرمش بیدار میشوم .......و شنیدن این کلمه آرزوی هر روزم است "مامان دوست دارم اندازه ی دنیا"......و من مست شنیدن این همه محبتهای کودکانه اش مراسم چلاندن و بوسیدن و خنداندش را اجرا میکنم.....توده سلولی کوچکی که 40 هفته طول کشید تا موجودی شود بس دوست داشتنی و شیرین ،اکنون 3/5 ساله ایست که قلب و جانم از اوست...اندیشمندی که هر روز از داشتنش افتخاری نصیبم است..... پسرم یه شعر جدید از مامان جون یاد گرفتی و این روزها مدام کارت این شده که این شعر رو میخونی پهلوی دزده بیره به دسجد دالی میدزده ...
19 اسفند 1392

تورا بیش از همه کس دوست میدارم

سینا جونم عزیز دلم امروز همراه بابا امیر رفتی کارگاه نجاری باباجون و اونجا حسابی بازی کردی ،بابایی میگه انقدر بهت خوش گذشت که ظهر با هزار تا دردسر اومدی خونه سینا در حال شنا کردن در خاک   و چیزی که این روز ها خیلی خیلی ما رو خوشحال کرده اومدن مامان جون زهرا و آقا جون صمدآقا واسه اسباب کشی به خونمون هست باکلی التماس و اصرار نگهشون داشتیم با وجود مامان جون واقا جون خیلی به ما خوش میگذره وتنها نگرانی ما اینه که حرف رفتن بزنن امروز که حرف رفتن زدن من و تو بابایی اعتصاب غذا کردیم و شبها حسابی با اقا جون سرگرمی   اینم عکس کبوترهای مامان جووون عاشقشونی ناگفته نمونه که این کبوترها رو مام...
14 اسفند 1392